تبليغاتX

آغاز یک پرواز

 

کاش چون پاییز بودم... 

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد ... آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد ... ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران ... دامنم را رنگ می زد ...

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم  ...

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...

پیش رویم ... چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر ... آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام منزلگه اندوه و درد و بد گمانی ...

کاش چون پاییز بودم ...

چون تورا می نگرم ،

مثل این است که از پنجره ای ،

تک درختم را، سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم .

آرام می رانم ... تا سرزمین مرگ ...

تا ساحل غم های پاییزی.

آخرین بار ،

آخرین لحظه ی تلخ دیدار ،سر به سر پوچ دیدم جهان را ،

باد نالید و من گوش کردم ، خش خش برگ های خزان را .

پاییز، ای مسافر خاک آلود ،

در دامنت چه چیز نهان داری؟

جز برگ های مرده و خشکیده،  دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

 در دامن سکوت غم افزایت، اندوه خفته می دهد آزارم ،

آن آرزوی گم شده می رقصد، در پرده های مبهم پندارم ،

 پاییز، ای سرود خیال انگیز ...

پاییز، ای ترانه ی محنت بار ،

پاییز، ای تبسم افسرده ، بر چهره ی طبیعت افسون کار ...

شعر: فروغ

***

پاییزی که دیگه حس نمیشه ...

.

.

.

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:47  توسط فاطمه  |