تبليغاتX

آغاز یک پرواز

                                 

زیر رگبار نگاهت دل سپردم همچو دریا

در دلم از عشقت ای گل شور محشر گشته بر پا

چون کبوتر قلب پاکت صید دام دیده ام شد

به به از این صید زیبا به به از این صید زیبا

گرچه بیزارم ز عشق و درد جان گدازش

لیک با توبار دیگر عشق من گردیده برپا

در هوایت بی قرارم همچو لاله داغ دارم

زیر طوفان فراقت مانده ام تنهای تنها

از وصال ساقی و گل سهم ما یک باده می شد

همچو مجنون مست لیلی جان سپارم کنج صحرا

ای نسیم دلنوارم همچو عیسی زنده ام کن

این دل گم گشته ی من با تو شاید گشت پیدا

کوهی ازغم ها شکسته این چنین تنها و خسته

زیر رگبار نگاهت می رود تا اوج دریا

شعر:اسفندیار کوهی

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند ! در گلستانه چه بوی علفی می آمد !

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری ... ریگی ... لبخندی

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ... که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم ... باد می آمد ... گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد ؟!

سوسماری لغزید ... راه افتادم ... یونجه زاری سر راه

بعد جالیزار خیار .. بوته های گل رنگ ... و فراموشی خاک

لب آبی ... گیوه ها را کندم .

 نشستم ... پاها در آب

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است !

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه !

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ ... می چرد گاوی در کرد .

ظهر تابستان است ... سایه ها می دانند که چه تابستانی است .

سایه هایی بی لک ... گوشه ای روشن و پاک .

کودکان احساس ... جای بازی اینجاست !

زندگی خالی نیست ...

مهربانی هست ... سیب هست ... ایمان هست

آری ...

تا شقایق هست زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ... بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند .

سهراب سپهری

    

من دلم دوستامو می خواد ...

من دلم می خواد واسه یه لحظه هم که شده پیششون باشم ...

من دلم واسه حورام تنگ شده ...

من دلم واسه ملیکا و ریحانه یه ذره شده ...

چرا دیگه نمیتونم سمانه رو ببینم ؟؟؟   

چرا هیچکس نمی فهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

تموم شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:57  توسط فاطمه  |