وداع
وقتی ساعت به انتهای واژه رسید
و خورشید نیمه جان تیر ماه
از لا به لای ابر های تیرگی آشکار شد
فهمیدم که دیگر باید چمدان رابست .
آخ اگر می دانستی هنوز چه قدر گفتنی درراه است
چه قدر دوستت دارم
که به رنگ هیچ گلی در نمی آید
چه قدر دلتنگ خواهم شد
که در آبشار هیچ گریه ای جا نمی گیرد
چه قدر مرا ببخش
که به قالب هیچ جمله ای نمی رود
چه قدر ممنون بودنت
که از همه ی نفس هایم بیشتر است
گریه نکن مونس ترین صبور لحظه ها
دختر رنگین ترین بهار عطر آگین ...
ببین زمان
چه طور گفتنی ها را به آهی بدل می کند ...
ستاره ها را به دست های مهربان خودت می سپارم
مهر آنها و مهربانی دستانت
دیگر سفارشی نمی کنم .
چشمت به خورشید میان ابرها باشد
وقتی نورش روی پنجره های اتاقت افتاد
چمدانت را ببند
منتظرت خواهم ماند..

حرف های ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است !!!
باز هم همان حکایت همیشگی ...
پیش از آنکه با خبر شوی ...
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود .
آه ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر میشود .
لحظه های با هم بودن به پایان رسید .
شاید که روزی دوباره از کوچه پس کوچه های خاطره
گذر کردیم .
تا به یاد سپیدی گچ های تخته سیاه و پنجره ی کوچک کلاسمان
عکسی از یک منظره ی سفید و پاک را در دفتر خاطراتمان
نقاشی کنیم ... !!!
حورای عزیزم ملیکا جونم و ریحا نه ی گلم روز شماری می کنم
تا زود تر سال بعد برسه تا بتونم دوباره ببینمتون.
سمانه ی عزیزم میدونم که دیگه ممکنه نبینمت .
اما خاطرات خوبت همیشه با من هست .
دوستون دارم .................................... " فاطمه "