و مجنون در خیال ناز خود باچهره ی لیلی گذرداشت...
و در یک پیچشی در انتهای زلف لیلی نامه ها داشت....
صدای گرم زنگ کاروان ها در میان گوش او صد هزاران زنگ مستی...
نوای لحظه های در گذربا چشم های مست او بسیار ساکت...
شکوه رستنی در انتهای فصل یک لحظه ...
لحظه های در گذر از یک شروع و انتهای سخت بی پایان...
و مجنون در خیال ناز خود با چهره ی لیلی گذر داشت...
به دشتستان خشک آرزو هایش....
به صحرای سکوت کوچه های در فراق روی لیلی در گذربود...
هزاران تک غبار لحظه های سرد تنها ...
در فضای وزن بی وزنی چه سرگردان و تنها...
و او با لحظه هایش در شکوه چشم لیلی در گذر بود...
شعراسفندیارکوهی
