چه نغمه های غریبی از میان دشت دلم
صدای کوچ شتر های بی کجاوه و اندیشه های توفانی
سکوت گرم و مهیب دشت های گرم نهانم
صدای پای خنجر ونیزه به کوچه های
پر از نور جسم آن پاکان
صدای صیحه غم ها میان صدای شهیدی
نامردی زمان گم شد
و فرات تشنه می رود از سوگ تشنگان بلا
و از شقاوت شیطان عرق می چکاند از سر و روی
لبش چه چاک مهیبی خورده از غم انسان
و زلف نخل بلند از پریشی دل نورانیان پریشان است
چهل روز نه هزاران روزهای بی پایان
هزار چله نشینی به خانقاه عزا
هزار خان نه هفت خوان هزار لحظه سکوت
هزار آه جگر سوز هزار لحظه پر از بغض
هزار خوان پر از درد و آه و ماتم و غربت
فرشتگان خدا پا برهنه نه در ملکوت
که در میان خار های مغیلان ز کوفه تا کوفه
فرشتگان خدا زخمی از هجوم گرازان وحشی کوفه
و کاروان چو به دشت بلا نمایان شد
فرشتگان ز شتر ها چو باد برجستند
غبار دشت پر از عطر یاس و گل ها بود
و ذره های زمین در آن دشت نورانی
ز خون گرم تمامیت انسان چو کوه آتشفشان
و تازیانه های بلا
با غبار و خاک و زخمی و پر خون
به جای خسته ی کروبیان قدم می زد
امیر قافله ی دیروز امروز سر و گلگون
و خاک های عطشناک کربلا مبهوت
زمین کرب و بلا از حضور خسته ی
این کاروان عرق ریزان
به قلب پاک زمین پیکران نورانی
و این سرای پر از خون خم است و میخانه
شراب خون ساقی اش حسین و ابوالفضل و قاسم و اکبر
و میهمانان خمستان هزار چله نشینان خاک آلود
و قلب همه کاروان میان هزاران غبار و توفان
و این بیابان یک بوستان پر گل بود
شعر:اسفندیار کوهی
