دید مجنون تک درختی را به راه
گفت ای بیچارگان را ای اله
تک درختی در کویرم ، سایه ای
طفلکی درمانده ام ، کو دایه ای
سایه ام زلف سیاه لیلی است
دایه ام لبخند ماه لیلی است
آشنا چون گشته ام با یاد او
می روم صحرا به صحرا کو به کو
ای خدای ناله های عاشقان
بویی از زلف و رخ لیلی رسان
تک درختم شاخ و برگم محنت است
تشنه ، بی کس آشنایم غربت است
شمع روی مه جبینی گشته ام
آرزو ها و هوس ها کشته ام
مهربان ماهی به حکمتهای من
نام او لیلی است آهوی ختن
لحظه ای با سایه ها همراز بود
عاشقی با عاشقی دمساز بود
شعر از اسفندیار کوهی ( بابا جونم )