دشت سرد سرما را
گل افشان شد شقایق های زیبا
میان صخره های سخت
میان بیشه زار یخ
خم از نو باز می گردد
صدای چه چه مستی
میان دشت می پیچد
و در هر لحظه در پیکر صحرا
نشان مستی از صحرای یخ از خم و جام می
بخاری نرم می اید
صدای ازدحام و دست افشانی است
میان شاخه ی سر و صنوبر از قدوم روشن باران
صدای گرم امواج هزاران جوی و برکه
میان آب و یخ ها
میان آن بخار مستی و نرم
بسی عاشق پرستو های برگشته
فضای آسمان را می نوردند
و در پرواز مست خود
به سوسن ها و نسرین یاسمن لاله نظر دارند
نوای نرم کبک و تاب شمشاد
سکوت شوق سرو و نعره ی پر موج تیهو
خروش زاغ و جوشش های هد هد
همه تکبیر و تهلیل اند با سر مستی دریا با اسرار بیشه
و من در التهاب بهت دیگر
از این صحرا و دریا از این خم جام می
از این گل واژه های وحدت بط های بی پروا
میان میان موج برکه
میان خیزش امواج دریا
و من در اشتیاق و شوق دیگر
از این توحید بی پایان
میان کثرتی روشن
از این وحدت از این کثرت
تو را می خوانم ای سر چشمه ی چشمان بی پایان
من از صد ها صراحی مست و پر شورم
مرا هر لحظه در دریای وحدت غوطه ور کن
من اینجا بی کس و تنها غریبم
و ای صحرای جانم در تب و تاب بهار روشن وصلت
به سان آن پرستو
از این غربت به آن غربت
بسی در اضطراب است
من اینجا لحظه لحظه اشتیاق وصل می نوشم
مست می گردم
من اینجا شکوه ها دارم
من اینجا در سکوت و غربت بی انتهایم
مرا دریاب ای هر فصل بی پایان
ای تکبیر زیبایی
ای تنزیه نورانی
ای تقدیس شور انگیز
بهار ۸۸ اسفندیار کوهی

یا حسین
داغ شقایق به دلم می زند
تار غمم بر دل و جان می تند
نیزه کجا و سر خورشید کو ؟
سیلی سرسخت و رخ ماهرو
آتش خیمه همه را سوخته
ننگ دو عالم به جهان دوخته
خاک و غبار و عطش آمیخته
بر دل من نیزه غم ریخته
می رود از چشمه ی جان اشک و خون
از غم لب تشنه دشت جنون
ساقی لب تشنه من آب آب
نرگس زیبا شده در پیچ و تاب
ناله و فریاد فرشته به خاک
سینه ی مردان خدا چاک چاک
سر دهم از جور فلک از قفا
عدل کجا این همه جور و جفا
نخل بلند دل من ای اخا
مشک پر از آب ز میدان بیا
این عطش بلبل و گل سوزدم
شکوه کنم ناله زنم دم به دم
زیر گلوی گل من چاک چاک
دست من از خون گلو گشته پاک
گشته خزان باغ و گلستان من
وای من و وای من و وای من
اکبر من بی سر و جان گشته است
چشم من از موج جنون گشته مست
خون جوانان شده دریای خون
نیزه و دشنه گل باغ جنون
صورت نیلوفری اش را ببین
خون گلو زینت روی زمین
آه ز داغ گل صد پاره ام
گریه کنم ناله زنم دم به دم
قاسم من اصغر من اکبرم
باده ی من مستی من معبدم
داغ شقایق نفسم را گرفت
نغمه ی غم در دل من جا گرفت
سوزم از آتشکده ی نخل و نی
مستی ام از سوز عطش ... باده ... می
کرب و بلا معبد دلدادگی
آتش پر سوزش و پروانگی
ساقی لب تشنه من آب آب
نرگس زیبا شده در پیچ و تاب
شعر : اسفندیار کوهی

کجا رفت لیلی کجا شد مجنون ؟!
کجا نام مجنون کجا نام خون ؟!
سکوتی به دشت جنون می خزد
نه گل خار صحرا به جان می خلد
من از قحطی دلبری مانده ام
ز دل های خاکستری مانده ام
کسی درد من را دوا می کند ؟
به تیری دلم را قفا می کند ؟
چرا ناز لیلی برفت از میان ؟
چرا سوز مجنون فغان شد فغان ؟
دلم را به صحرا ببر ای صبا ؟
که از خاک آن می تراود وفا
دلم گرم تشویش بی دردی است
زمان دام آشوب و نامردی است
دلم شوق صد ها جنون ساز کرد
بسی قصه های غم آغاز کرد
من از غم به هوش آمدم آن زمان
که بودم پس پرده ی هایی نهان
غم و هوش و مستی سرآغاز من
هم این و هم آن بال پرواز من
دم عشق و مستی دلم را سرود
چه موجی چه شوری به دل ها فزود
منم مثنوی گوی فریاد ها
ز مجنون ز شیرین ز فرهاد ها
سرودم به ناله در آمیخته
به خالی کمندی در آویخته
نمی گویم از انتظار فراق
دلم موج در موج صد اشتیاق
بیا درد من را دوا کن دوا
منم بی نوا بی نوا بی نوا
شعر : اسفندیار کوهی
